|
بر من ببخشایید بر من که گاهگاه پیوند دردناک وجودم را با آبهای راکد و حفرههای خالی از یاد میبرم و ابلهانه میپندارم که حق زیستن دارم
بر من ببخشایید بر خشم بیتفاوت یک تصویر که آرزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیاش آب میشود
بر من ببخشایید بر من که در سراسر تابوتم جریان سرخ ماه گذر دارد و عطرهای منقلب شب خواب هزار سالهی اندامام را آشفته میکنند
بر من ببخشایید بر من که از درون متلاشیام اما هنوز پوست چشمانم از تصور ذرات نور میسوزد و گیسوان بیهدهام نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق میلرزد
ای ساکنان سرزمین سادهی خوشبختی ای همدمان پنجرههای گشوده در باران بر من ببخشایید بر من ببخشایید زیرا که مسحورام زیرا که ریشههای هستی بارآور شما در خاکهای غربت من نقب میزنند و قلب زودباور من را با ضربههای موذی حسرت در کنج سینهام متورم میسازند.
پ.ن: تو این دو سه روز که مریم قسمتی از این شعر رو گذاشته٬ مدام داره تو ذهنم تکرار میشه...
شعر گفتن نمیدونم .. اگرم میدونستم شاید هیچ وقت نمیتونستم به این زیبایی درونم رو توصیف کنم... بیاجازهی فروغ ضمیرها و شناسههاش رو عوض کردم...
|