خـود گــشـودگـی
Image and video hosting by TinyPic
آرشیو
موضوع بندی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 مرداد 1387


و من خیلی خسته‌م...


دوشنبه 17 تیر 1387
« درد ِ بودن »

 

بچه که بودم یه بار تو جمع خونواده پرسیدم:

اگه مامان و بابا با هم عروسی نمی‌کردن ما بچه‌ی کدوم‌شون می‌شدیم؟‌
همه خندیدن...
مامان با خنده (و شاید به شوخی) گفت: بابا!

 


بعدها فهمیدم جواب درست٬ بهترین اتفاق بود:
                                                                     هیچ کدوم!
                                                                     اون طوری ما اصلا به وجود نمی‌اومدیم!!


چهارشنبه 22 خرداد 1387
« تولدمون مبارک! »

 


خودگشودگی ۱ ساله و من ۲۷ ساله شده‌م!
دوتامون تو یه روز متولد شده‌یم!

۲۷ ساله شدم ... تو این روزهای ساکت ِ شلوغ!

نمی‌دونم امسال قرار  ِ چیکار کنم... نمی‌دونم وقتی ۲۷ شد ۲۸ چه تصمیم‌هایی گرفته‌م و چه کارهایی کرده‌م٬ اما فکر می‌کنم سال پر زحمتی پیش روم باشه...
سالی که باید چند تا تصمیم بزرگ و مهم بگیرم...

امیدوارم امسال پر از تصمیم‌های درست و کارهای مفید باشه و اشتباهاتش از نوع اشتباه‌های خوب باشه٬ اشتباه‌هایی که کمک می‌کنه یه قدم در خودمون جلوتر بریم...

یه هدیه هم برای دوستان دارم... جناب آلبالو (تو وبلاگ آلوچه) گفته بودن: دوست دارم یه رسمی بذارم جدید، تولد سال بعدم از کسی هدیه نمی‌گیرم ، برعکس ، به بقیه هدیه میدم ، اینطوری برام قشنگ تره.
حالا منم می‌خوام به این رسم نو عمل کنم!

اینم هدیه‌ی من:   ... خوشبختی ...           
                                                    پاور پوینت ِ ٬ با حوصله ببینیدش!

 






پ.ن ۱: این هدیه بیشتر از اینکه به کار شما بیاد برای خودم خوبه! فکر کنم روزی سه بار قبل از غذا باید بخونمش!

پ.ن ۲ : می‌خواستم کلی کار رو وبلاگم انجام بدم٬ یه سری تغییرات + تغییر آهنگ وبلاگ + ... 
یه چند روزی وبلاگ رو از دسترس خارج کرده بودم که همین کارها رو انجام بدم که آخرشم نشد! ببخشید اگه می‌اومدید و فقط یه دیوار سفید می‌دیدید!

 


چهارشنبه 1 خرداد 1387
« بر او ببخشایید »

. . . بر من ببخشایید . . .

 

بر من ببخشایید
بر من که گاهگاه
پیوند دردناک وجودم را
با آب‌های راکد
و حفره‌های خالی از یاد می‌برم
و ابلهانه می‌پندارم
که حق زیستن دارم

بر من ببخشایید
بر خشم بی‌تفاوت یک تصویر
که آرزوی دور‌دست تحرک
در دیدگان کاغذی‌اش آب می‌شود

بر من ببخشایید
بر من که در سراسر تابوتم
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر‌های منقلب شب
خواب هزار‌ ساله‌ی اندام‌ام را
آشفته می‌کنند

بر من ببخشایید
بر من که از درون متلاشی‌‌ام‌
اما هنوز پوست چشمان‌م از تصور ذرات نور می‌سوزد
و گیسوان بیهده‌‌ام
نومیدوار از نفوذ نفس‌های عشق می‌لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده‌ی خوشبختی
ای همدمان پنجره‌های گشوده در باران
بر من ببخشایید
بر ‌من ببخشایید
زیرا که مسحور‌ام
زیرا که ریشه‌های هستی بارآور شما
در خاک‌های غربت ‌من نقب می‌زنند
و قلب زودباور من را
با ضربه‌های موذی حسرت
در کنج سینه‌ام متورم می‌سازند.

 

پ.ن:
تو این دو سه روز که مریم قسمتی از این شعر رو گذاشته٬ مدام داره تو ذهنم تکرار می‌شه...

شعر گفتن نمی‌دونم .. اگرم می‌دونستم شاید هیچ وقت نمی‌تونستم به این زیبایی درونم رو توصیف کنم... بی‌اجازه‌ی فروغ ضمیرها و شناسه‌هاش رو عوض کردم...



یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
«بغض ۷ ساله»



یادتون ِ ۴ اردیبهشت اومدم از « چهار اردیبهشت ۸۶ » گفتم؟
و اینکه ۶ سال قبل چطور سد راهم شدن و سد‌شدن ِ اون‌ها و شرایط بد و سردرگمی‌هام من رو به اینجا رسونده که این روزها از بیهودگی و گم‌شدگی و ...‌ داغون باشم و هر روز آرزوی نبودن بکنم؟
هر روز این جسم و ذهن ِ بیهوده رو ببینم و به خودم بگم کاش هیچ‌وقت «هست» نمی‌شدی!

چه حالی‌ می‌شدین اگه یکی از همون مخالف‌ها٬ یکی از همون سد‌ها٬ پتک اون سه روز انتخاب رشته٬ بیاد بهت بگه:
"تو درست می‌گفتی... باید همون رو می‌خوندی... هیچی بهتر از اون نبود..."


بعد از ۷ سال زخم چرک کرده و عفونت پخش شده توی تمام وجودم رو دید...
بعد از ۷ سال هق‌هق‌ام رو شنید..

وقتی بعد از ۷ سال گفت: "تو درست می‌گفتی٬ خودت درست فهمیده بودی که باید روان‌شناسی بخونی... باید همون رو می‌خوندی" دیگه حال خودم رو نمی‌فهمیدم...
دیگه نمی‌فهمیدم ساعت ۳ نصف شب و فرهنگ آپارتمان‌نشینی چیه .. فقط زااااااااار می‌زدم...
گریه‌هایی که ۷ سال پنهان‌شون کرده بودم دیگه ازم فرمان نمی‌بردن٬ دیگه مهارشون دست من نبود...

آخه خوش ‌انصاف... بعد از ۷ سال که همه چیزم نابود شده می‌گی باید همون کار رو می‌کردی؟!!

تو این هفت سال فقط زمان نبود که سوخت و خاکستر شد که همه‌ی وجود من هم باهاش نابود شد...
این من هستم که با زمان خاکستر شد‌ه‌م...

هفت سال زمان کمی نیست که نابود شدنش رو بشه جبران کرد... اون هم ۲۰ تا ۲۷ سالگی!
نه مثلا ۵۰ تا ۵۷ سالگی  یا ۶۰ تا ۶۷ سالگی!
و نه حتی ۱۰ تا ۱۷ سالگی!!

اما ای کاش فقط زمان بود که نابود شده بود٬ نه من٬ نه همه‌ی من... همه‌ی توانایی‌هام٬ همه‌ی پتانسیل‌هام٬ همه‌ی اعتماد به نفسم٬ همه‌ی امید‌هام٬ همه‌ی آرزوهام٬ همه‌ی شادابی‌ام...


اگه خودخواهی‌هات رو سد راهم نمی‌کردی الان ارشدش رو هم تموم کرده بودم...
هیچ کاری هم که نمی‌کردم دست کم خانواده رو از باتلاقی که توش بود در می‌آوردم و نمی‌ذاشتم این طوری٬ مثل الان تا گردن توش فرو بره...


بعد از هفت سال اشک و ناله و زندگی تو برزخی که ۹۰‌درصدش رو اونا باعث شدن اومده میگه تو راست می‌گفتی...
حالا دیگه چه کاری از دست اون٬ من یا خدا برمیاد؟!!!



خدایــــــا ... برمیاد؟!



 

توضیح: سال ۸۰ رتبه‌ی کنکورم حدود ۱۰۰۰ شده بود و می‌تونستم پزشکی شهرستان قبول بشم...  اما من اصرار داشتم که روان‌شناسی بخونم و اهل بیت اصرار که پزشکی...
و بعد از سه روز کابوس٬ دست آخر٬ دانشگاه نرفتن انتخاب شد!

 


تعداد بازدیدکنندگان : 18161


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
دربــاره‌ی
مــن. . .